امید
تنها بازمانده یک کشتی توسط جریان آب به یک جزیره ی دورافتاده برده شد.او با بی قراری به درگاه خداوند دعا می کرد تا او را نجات بخشد.او ساعت ها به اقیانوس چشم می دوخت،تا شاید نشانی ازکمک بیابد اما هیچ چیزبه چشم نمی آمد.
سرآخرنا امید شد وتصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج ازساحل بسازد تا ازخود ووسایل اندکش بهترمحافظت نماید.روزی پس ازآنکه ازجستجوی غذا بازگشت،خانه کوچکش را درآتش یافت.دود به آسمان رفته بود،بدترین اتفاق ممکن رخ داده بود! او عصبانی واندوهگین فریاد زد:« خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می شد ازخواب برخاست.آن می آمد تا او را نجات دهد.
مرد ازنجات دهندگانش پرسید:«چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
آنها درجواب گفتند:«ما علامت دودی را که فرستادی،دیدیم!»

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ ساعت 20:25 توسط خانم دروهی و آقای امیر ذوالفقاری
|
این وبلاگ جهت ارائه مطالب علوم اجتماعی ایجاد شده است امید است که بتوانیم با همکاری شمادوستان وهمکاران محترم مطالب ارزشمندی ارائه نموده و در جهت پیشرفت گام برداریم در ضمن نظرات شما عزیزان گره گشای خیلی از مشکلات می باشد در صورت تمایل روزهای چهارشنبه می توانید با شماره05413251734تماس حاصل فرمایید